تبليغاتX
همه چیز تنها یک چیز است
همه چیز تنها یک چیز است



به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام ...

حتی عشق را ...


سه شنبه 1388/08/12 توسط آفتاب  |

دردودل

این روزها روزهای خوبیه که شاید چند سال بعد حسرتشو بخورم مثل 2 سال قبل که الان دیوونه ی یه لحظه ش هستم...می دونم که دیگه برنمیگرده ..بچه های دانشکده ..مهربونیهاشون...شیطنتشون..شیطنت من وفایزه ی عزیرم ...کاری کرده بودم که از همون هفته اول از نگهبان جلوی در دانشگاه تا آقای رهایی و خانم محمدی و ... آقا رضا همه وهمه فامیلی منو میدونستن... یادش بخیر...

تنها چیزی که این روزها اذیتم میکنه دورویی آدماس... چیزی که من اصلا درکش نمیکنم ، نمیفهممش ، چون با روحیات من سازگار نیست ،چون بلد نیستم دورویی رو.. خدای مهربونم صداقت و سادگیمو ازم نگیر .


پنجشنبه 1388/08/07 توسط آفتاب  |

گل دختر

دختر بودن از همه بودنای دیگه مشکلاتش بیشتره...!!! دختر که باشی باید بار یک عالمه احساس رو بتنهایی به دوش بکشی... باید جلوی چشمات رو بگیری تا نکنه به چشم یه جوون پاک !! خیره بشه .. اگه اینطوری بشه اونوقته که بهت میگن دختره ی....!! دختر که باشی باید همه احساساتتو پنهانش کنی و قورتش بدیو حتی بالاش نیاری یعنی انقد تو گلوت نگهش داری که خفت کنه....چون اخه تو دختری ، دختر باید متین باشه باید بشینه تو خونه تکون نخوره ...باید آفتاب مهتاب ندیده باشه... باید باید باید...

وای که چقدر باید واسه ما دخترا زیاده....اما در هر حال روز و شبتون مبارک دخترا.....


چهارشنبه 1388/07/29 توسط آفتاب  |

بازم یه دروغ دیگه...

...راستی دنیا چرا اینطوری شده

...نه نمیخام گله کنم نمیخام سر دنیا داد بزنم دیگه به کاراش عادت کردم ...دارم عادت میکنم !... به دل نبستن به دل کندن به دروغ....دارم عادت میکنم

به سکوت به گریه به خنده های دروغی به همه چیزای بد دنیا دارم عادت میکنم... یعنی اینکه تازه دارم آدم میشم!!!


دوشنبه 1388/07/20 توسط آفتاب  |

جات خالی

دیشب جای خالیشوبدجوری احساس کردم...وقتی دلت دردودل بخواد و کسی نباشه وقتی چشمات گریه بخواد و کسی نباشه وقتی دلت بخوادش و نباشه.... وای که چقدر محتاجشم...

پنجشنبه 1388/07/16 توسط آفتاب  |

حتما آدم آهنیم...

نمیدونم چرا از بچگی هام چیزی یادم نمیاد ... خاطره ی خاصی ازش ندارم... شاید یه آدم آهنیم.


شنبه 1388/07/11 توسط آفتاب  |

مهربونی

اونچه که بیشتر از قد و قامت بلند و شونه های پهن و چشمای براق و جذاب یه مرد منو مجذوب خودش میکنه مهربونیشه ... جلو هر مردی بتونم خودمو کنترل کنم جلوی مردی که غرورش همراه با مهربونیه کم میارم ، مهربونی که تو رفتار و نگاه و کلامش موج میزنه ، تصنعی و تظاهر نیست ذاتیه و من خوب اینو میفهمم...

وقتی مردی مهربون باشه از بودن باهاش از لحظه لحظه با هم بودن لذت میبری اون وقته که حاضری همه وجودتو بهش ببخشی....


یکشنبه 1388/07/05 توسط آفتاب  |

کاش...

....چشماش سرخ سرخ شده بود ، تو چشام خیره شدو بهم گفت بغلم کن ، محکم بغلم کن

"کاش از خواب نمی پریدم"


جمعه 1388/07/03 توسط آفتاب  |

دیوونه شدم

هر روز که بزرگتر میشم یا شاید بهتره بگم به مرگ که نزدیکتر میشم و لحظه لحظه زندگیمو سپری میکنم از آدما دورتر و دورتر میشم ازشون متنفر میشم ، نپرس چرا چون گفتنش هم برام درد آوره ... اما چرا میگم .. متنفر میشم چون هیچکس احساسات منو نمی فهمه ، نه اینکه احساس من خیلی سخت و غیر قابل درک باشه نه، اونا خودشونو میزنن به نفهمی به بزرگی ، ادعا میکنن که بیشتر از من میفهمن بیشتر از من در ک میکنن بیشتر از من معنی دوستی رو میفهمن ... و من تو دلم بهشون قاه قاه میخندم هرچند در ظاهر خنده های قاه قاه به اشک تبدیل میشن... تو دلم بهشون میخندم و میگم ای بیچاره بی لیاقت ، برو خوش باش با احساسات لجنی ت ...


چهارشنبه 1388/07/01 توسط آفتاب  |

مهمونی

امروز تو خونه تنها بودم سریعا به دوستان گرامی خبر دادمو دعوتشون کردم بیان منو از تنهایی در بیارن...کلی چیز میز خوردیم... ( به تلافی یه ماهی که مردیم از گرسنگی ) کلی خندیدیم... عکسای دانشگاهو دیدیمو باز این پسرای بدبختو !! مسخره کردیم .. اینا رو گفتم که بگم امروز حالم خیلی خوبه ، بهم خوش گذشت ....


دوشنبه 1388/06/30 توسط آفتاب  |



برای این آفتاب دعا کنید که این روزها دلش به غروب کردن هیچ رضا نیست ...

RSS 2.0

Template Designed By Tak-Template

قالب وبلاگ

free template blog